جوک ولطیفه های مدرسه ای
روزی معلمی به شاگرد خود گفت: از روی درس 10 بار بنویس!
روز بعد شاگرد از روی درس شش بار نوشت. معلم به او گفت چرا از روی درس شش بار نوشتی؟!
شاگرد گفت: بدبختی اینجاست که ریاضی مان هم ضعیف است!!!
روز بعد شاگرد از روی درس شش بار نوشت. معلم به او گفت چرا از روی درس شش بار نوشتی؟!
شاگرد گفت: بدبختی اینجاست که ریاضی مان هم ضعیف است!!!
×××××××××××××××××
جوک و لطیفه معلم و درسی 7 - کلاس انشا!
معلم: چرا انشایی که درباره ی گربه نوشتی مثل انشای برادرته؟!
رضا: آقا اجازه چون ما یک گربه بیشتر تو خونمون نداریم!!
معلم: چرا انشایی که درباره ی گربه نوشتی مثل انشای برادرته؟!
رضا: آقا اجازه چون ما یک گربه بیشتر تو خونمون نداریم!!
×××××××××××××××××
جوک و لطیفه معلم و درسی 6 - دستور زبان!
سر درس دستور زبان معلم از شاگردش می پرسه: اگر تو الان بگی "از مدرسه خوشم میآید" این جمله دارای چه حالتیه؟
شاگرد میگه: حالت استثنایی!
شاگرد میگه: حالت استثنایی!
×××××××××××××××××
جوک و لطیفه معلم و درسی 5 - امتحان ریاضی!
پدر از پسرش پرسید: امتحان ریاضی امروزت چطور بود؟
پسر: یکی از جوابهام غلط بود.
پدر: معلمتون چند تا سؤال داده بود؟
پسر:پنج تا.
پدر: این خیلی عالیه، پس بقیه سؤال ها رو درست حل کردی؟
پسر: نه دیگه، اصلا وقت نشد به بقیه نگاه کنم..!!
پسر: یکی از جوابهام غلط بود.
پدر: معلمتون چند تا سؤال داده بود؟
پسر:پنج تا.
پدر: این خیلی عالیه، پس بقیه سؤال ها رو درست حل کردی؟
پسر: نه دیگه، اصلا وقت نشد به بقیه نگاه کنم..!!
×××××××××××××××××
جوک و لطیفه معلم و درسی 4 - ریاضی و عواقبش!
معلم: «سعید، توجه کن! پنجاه تومان نخود، سی تومان لوبیا و چهل تومان گوشت خریدیم. جمعشان چقدر می شود؟»
سعید پس از کمی فکر: «یک کاسه آب گوشت حسابی!»
سعید پس از کمی فکر: «یک کاسه آب گوشت حسابی!»
×××××××××××××××××
جوک و لطیفه معلم و درسی 3 - انشای پدر!
معلم: چرا در نوشتن انشا از پدرت کمک نمی گیری؟
دانش آموز: آخ اون از دست شما دلخوره!
معلم: از دست من، چرا؟
دانش آموز: چون شما هفته ی قبل به انشای اون نمره بدی دادید!
دانش آموز: آخ اون از دست شما دلخوره!
معلم: از دست من، چرا؟
دانش آموز: چون شما هفته ی قبل به انشای اون نمره بدی دادید!
×××××××××××××××××
جوک و لطیفه معلم و درسی 2 - جمله سازی با حیدر!
معلم: رضاجان می تونی با حیدر یه جمله بسازی؟
رضا: بله آقا! رفتم در خونه ی حیدر، هِی در زدم هِی در زدم، حیدر اومد، حیدر رو هم زدم!!
رضا: بله آقا! رفتم در خونه ی حیدر، هِی در زدم هِی در زدم، حیدر اومد، حیدر رو هم زدم!!
×××××××××××××××××
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۹:۳۷ ب.ظ توسط ابوالفضل
|